![]() |
![]() |
|
| انتظاربدون محبت ومحبت بدون معرفت بی معناست |
|
اولش گفتم یه حسه یا یه احترام ساده
اما بعد دیدم که عشقه آخه اندازش زیاده
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 9:58 توسط سعیده |
|
|
آدما از آدما زود سیر میشن
آدما ازعشق هم دلگیر میشن آدماروعشقشون پا می زارن آدما آدمو تنها می زارن منو دیگه نمی خوای خوب می دونم خوب می دونم خوب میدونم..........
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 17:29 توسط سعیده |
|
|
سرنوشت ما یه میدون زندگی اما یه بازی
پیش اسم من نوشتن حقته باید ببازی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 12:41 توسط سعیده |
|
|
در زمینی که زمان کاشت مرا گل زیبایش به جز خار نبود پستی وهرزه گی وهرزه دری حسرتا بهر کسی عار نبود زار و بدبخت و گرفتار کسی که به این عار گرفتار نبود
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 19:35 توسط سعیده |
|
|
برگ از درخت خسته می شه
پاییز بهانه ست .... |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 9:43 توسط سعیده |
|
|
چیزی مرا به قسمت بودن نمی برد
از واژه دو وجهی تکرار خسته ام من بی رمق ترین نفس این حوالیم از بودن مکرر بر دار خسته ام من با عبور ثانیه ها خرد می شوم از حمل این جنازه هوشیار خسته ام از حمل این جنازه هوشیار خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام .......
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 9:12 توسط سعیده |
|
|
بر که می خندد فسون چشمش ای افسوس؟
وز کدامین لب لبانش بوسه می جوید؟ پنجه اش در حلقه ی موی که می لغزد؟ با که در خلوت به مستی قصه می گوید؟ تیرگی ها را به دنبال چه می کاوم؟ پس چرا در انتظارش باز بیدارم؟ در دل مردان کدامین مهر جاوید است؟ نه....دگر هرگز نمی آید به دیدارم...... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 19:27 توسط سعیده |
|
|
از این لجم می گیره فکر می کنی باحالی
زهی خیال باطل آخر ضد حالی به جمله هام فکر نکن زیادی بهت حال دادم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 19:22 توسط سعیده |
|
|
می خوام بگم جون منی آتیش به جونم می گیره
می خوام بگم دوست دارم اما زبونم می گیره وقتی حرفامو می خوردم داشتم از عشقت میمردم وقتی لبهامو می دوختم توی آتیشت می سوختم وقتی بودم سرد و ساکت داشت دلم می شد هلاکت فکر می کردم تا تویی جفتم سوختم وبه تو نگفتم خواستم از چشمات نیفتم خواستم از چشمات نیفنم |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 11:54 توسط سعیده |
|
|
دیشب زلزله اومد البته توی یه شهر دیگه ولی شهر مارو هم لرزوند.
دیشب تازه فهمیدم چقدر خودمو دوست دارم چقدر به زندگی امید دارم و چقدر از مرگ می ترسم.خلاصه شب وحشتناکی بود. کاش اشکی قلبمان را بشکند با نگاه خسته ای ویران شویم... |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 13:6 توسط سعیده |
|
|
دل من از تمام شیشه شکسته های دنیا هم شکسته تر است...... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 15:30 توسط سعیده |
|
|
اشتباهی که همه عمر پشیمانم از آن اعتمادیست که به مردم دنیا کردم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 0:47 توسط سعیده |
|
|
کسی درد خندیدنم را نفهمید از ریشه پوسیدنم را نفهمید همان اول راه از من جدا بود که بیراهه پیچیدنم را نفهمید زمین و زمان پشت پا میزد اما کسی بر زمین خوردنم را نفهمید چنان نرم وآهسته درخودشکستم که حتی ترک خوردنم را نفهمید |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 14:40 توسط سعیده |
|
|
کجای این دنیای بی کران تکه سر پناهی پیدا می شود که مال تو باشد؟
که زمانی که می خندی پشت سرش از چشمانت اشک جاری نشود. وقتی تنهایی کسی دست روی شانه هایت بگذارد. که وقتی می خواهی درد دل کنی سفره دلت را همه جا پهن نکنی. با تو هستم که روبروی من در آینه آه می کشی به من بگو تا کی؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 17:33 توسط سعیده |
|
|
مدتهاست که زیبایی برایم ساده و یکنواخت شده و همه چیز به حالت سیاهی
درآمده دیگر جاذبه های دنیا در من شور و شوقی ایجاد نمی کند روز هایم با ملال و خستگی همراه است از تنهایی به جان آمده ام نه همدمی نه همصحبتی همچون پرنده ای بی بال و پر بسته زندانیم هم اکنون به مانند زندانی های محکوم به اعمال شاقه به دنبال راهی هستم تا خود را رهایی بخشم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 8:37 توسط سعیده |
|
|
درست در همان لحظه که بیش از حد وابسته می شویم همه چیز را به نابودی
می کشیم |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 13:2 توسط سعیده |
|
|
آدما مثل یک کتاب می مونن که تا وقتی تموم نشن برای دیگران جالبن
پس سعی کن خودتو جلوی دیگران تند تند ورق نزنی چون ..... چون اگه تموم بشی مطمئن باش میرن سر یه کتاب دیگه!!!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 12:56 توسط سعیده |
|
|
همیشه کسی روبرای دوستی انتخاب کن که قلب بزرگی داشته باشه
تا مجبور نشی برای اینکه در قلبش جا بگیری خودتو کوچیک کنی |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 12:50 توسط سعیده |
|
|
بازم این سردرد های عصبی شروع شدند امروز نرفتم سر کلاس اصلاً حوصله خودمم ندارم خسته ام خیلی خیلی خیلی....... ما تنهاتر از آنیم که بر شانه کسی اشک بریزیم و بی پناهتر از آنکه بخندیم و خوش باشیم تقدیر ما سختی ست..... سر نوشتمان طعنه و کنایه..... و یگانه آرزوی دیرینمان.....آرامش که نداریم... که نیست....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 9:6 توسط سعیده |
|
|
من از این حس غریبم به شما می ترسم
این که یکهو شده ام سر به هوا می ترسم همه عمر به احساس خودم شک کردم تو ولی یک شبه این قائله را ..... می ترسم می توانم همه چیز تو شوم مثل خودت ولی از دست قضا، کار خدا ،می ترسم دلم از هرچه تورا دور کند می گیرد از خدا وقت تلافی خطا می ترسم همه سعی من این است که سالم برسی و نمی دانم از اینجا به کجا می ترسم چینی نازک تنهایی من هستی تو اینکه خردت بکند خاطره ها می ترسم تازه دارم به تو خو می کنم انگار ولی... از بهم خوردن این صلح و صفا می ترسم توی آغوش تو ذوب می شوم از هرم تنت اینکه آتش بزنی روح مرا می ترسم خواهشا قصه مان را به درازا نکشید دیگر از بوس و بغل توی خفا می ترسم بند کن دست مرا توی دوتا دست خودت از رها بودن بی چون و چرا می ترسم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 9:42 توسط سعیده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خدای خوب آسمانها وقتی بنده هایش را آفریدبرای هریک از آنهایک سرنوشت نوشت با قلمهای بلوری و جوهرهای طلایی برای آنها نوشت قصه خوب سرنوشت اما وقتی که نوبت به من رسید بلندی نوک قلم شکست جوهر طلایی تموم شد و از مرغ غم یک پرشکسته گرفت و با جوهر های سیاه که جز غم چیزی نداشت برای من نوشت:قصه تلخ سر نوشت
باید همیشه غمگین و تنها باشی. |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 |
| پیوندها |
|
هکرهای دیوانه صدای پای آب سکوت شب پاییز طلایی در باغ خاطره ها به عشق او می نویسم |
|
RSS
|